تبليغاتX
انسان ، آگاهی ، آزادی

انسان ، آگاهی ، آزادی
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط مدیر وبلاگ

ریاست محترم جمهوری

سلام علیکم

بعد از سالها و ماهها انتظار ، گویی اینبار مسئولان امر قصد آن دارند به حاکمیت مادام العمر و دیکتاتورانه جاسبی پایان دهند ، فردی که اکنون سی سال است بر صندلی ریاست دانشگاه آزاد تکیه زده و در مدت این سی سال مانند حاکمی دیکتاتور ، تمامی ثروت های بی شمار این دانشگاه را به جیب عده ای الیگارشی سرایز کرد و همان عده در سال ۸۸ در مقابل انقلاب و آرمان های انقلاب ایستادند و آنگونه نامه بی سلام را برای رهبری انقلاب نوشتند . حال نیز همان عده ای که از ترس در خطر افتادن منافعشان باز شروع به نامه نگاری کرده و از ارباب خود حمایت می کنند و خواهان ابقاء آن هستند . ما دانشجویان دانشگاه های آزاد اسلامی استان خوزستان از وزیر محترم علوم و ریاست محترم جمهوری استدعا داریم تا سریعتر مقدمات جلسه سی آذر را فراهم کنند و جاسبی را از صندلی ریاست این دانشگاه برکنار کرده و همچنین به دارایی و منابع خرج شده در زمان ریاست وی به طور جد رسدگی کنند .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 توسط مدیر وبلاگ

اين کريستين امانپور کيست؟

اين خانم کريستين امانپور بدجوري در ايران سرشناس شده است. ديده‌ام «مقاماتي» را که باليده‌اند به ايراني‌تبار بودن او. ً نيز شاهد دسته گل «سهوي» او و همکارانش در CNN بوديم در ماجراي تحريف سخنان دکتر احمدي‌نژاد که منجر به تعطيل دفتر CNN در تهران شد و سپس عذرخواهي اين رسانه. البته آن تحريف پوشش خبري گسترده يافت و اين عذرخواهي انعکاسي نيافت.

مطالبي درباره سوابق خانوادگي کريستين امانپور شنيده‌ام ولي فرصت و فراغتي نبوده که اسنادي درباره اين خانواده ببينم. اين مطالب تقريباً موثق است ولي ممکن است در مواردي دقيق نباشد. مثلاً، در برخي از زندگينامه هاي کريستين امانپور در اينترنت شغل پدر وي «کارمند اجرايي هواپيمايي» ذکر شده ولي تا آنجا که شنيده‌ام پدرش «کاپيتان نيروي دريايي» بوده. بهرحال، مفيد است دوستاني که با اسناد تاريخي سروکار دارند درباره سابقه خانوادگي اين خانم تحقيق کنند و حاصل کار خود را در جايي عرضه کنند. قطعاً مفيد خواهد بود.

اما آن‌چه من مي‌دانم:

پدر کريستين امانپور اهل سروستان فارس است؛ به يکي از خانواده‌هاي بهائي اين خطه تعلق دارد و با برخي از خانواده‌هاي سرشناس بهائي خويشاوند است. او معروف بود به کاپيتان امانپور زيرا در زمان رضا شاه و اندکي پس از شهريور 1320 در نيروي دريايي اشتغال داشت. جوان خوش‌تيپ و سروزبان‌دار و قالتاقي بود. در تهران ساکن شد. پس از شهريور 1320 از نيروي دريايي کنارش گذاشتند ولي همچنان با نام «کاپيتان امانپور» شناخته مي‌شد. به کمک خويشان و دوستان متنفذش به خدمت دولت درآمد و شد مأمور خريد غله. در زمان جنگ جهاني دوّم به دليل قحطي گندم کمياب بود و دولت کشاورزان را موظف کرده بود که محصول خود را به دولت بفروشند. کاپيتان ما هر وقت به مأموريت مي‌رفت با کيف پر از پول به تهران برمي‌گشت. رشوه مي‌گرفت و اجازه مي‌داد که کشاورزان گندم را احتکار کنند. از اين طريق ثروتمند شد و تپه‌اي خريد در منطقه کنوني فرشته تهران که اکنون بزرگ‌راه از کنار آن رد مي‌شود. اين تپه معروف شد به «تپه امانيه». کاپيتان خوش‌تيپ و ثروتمند ما متأهل نيز بود. همسرش خواهر زن نصرالله فلسفي، نويسنده معروف، بود ولي برخلاف زن فلسفي از زيبايي بهره‌اي نداشت. اين زن تا آخر همسر رسمي امانپور بود. (زن نصرالله فلسفي همان است که با محمد سعيدي روي هم ريخت؛ بعد از فلسفي جدا شد و با سعيدي ازدواج کرد و معروف شد به «خانم سعيدي» و با اين عنوان به عنوان «شاعر» و «اديب» شهرت يافت. قبلاً که زن فلسفي بود با نام «خانم فلسفي» در تهران مصور مي نوشت و البته نوشته هايش کار نصرالله فلسفي بود.) کاپيتان ما، که هم خوش‌تيپ و پولدار بود و هم ژن قالتاقي را از پيشينيان‌اش به مقدار کافي به ارث برده بود، با دختر سپهبد امان‌الله جهانباني روي هم ريخت و پدر محترم دختر را در وضعي قرار داد که مجبور شد با ازدواج دخترش موافقت کند. مدت زيادي از وصلت او با خانواده سرشناس جهانباني نگذشته بود که رسوايي شروع شد. بازرسان شيرپاک خورده تحقيق کردند و معلوم شد که کاپيتان ما در اليگودرز مقادير زيادي از گندمکاران رشوه گرفته است. پرونده بالا گرفت و تازه داماد به زندان افتاد. سپهبد پير، که عمري با «خوشنامي» زندگي کرده بود، سرشکسته نزد محمدرضا شاه رفت و با زاري ماجرا را گفت. گفت که من تا به حال از شما هيچ خواهشي نکرده‌ام ولي اين آدم، هر کوفت و زهرماري است، بهرحال داماد من است، التفاتي کنيد و مرا از اين سرشکستگي نجات دهيد. دل شاه به رحم آمد و دستور آزادي کاپيتان را داد مشروط بر اين‌که از ايران خارج شود تا بهانه‌اي به دست دشمنان سلطنت نيفتد. کاپيتان آزاد شد و به مصر رفت. اين سفر مقارن است با بحران کانال سوئز در سال 1956. در آن زمان قدرت‌هاي غربي دولت جمال عبدالناصر را تحريم کرده بودند و به شرکت‌هاي غربي اجازه کار در کانال سوئز را نمي‌دادند. دولت مصر در به در به دنبال کساني مي‌گشت که در کار لاروبي و يدک‌کشي کشتي باتجربه باشند. امانپور به خدمت دولت مصر درآمد و ظاهراً کارش موفقيت‌آميز هم بود. با توجه به بهائي بودن امانپور، اگر فرض کنيم که در مصر براي دولت اسرائيل جاسوسي مي کرده زياد پرت نگفته ايم. بهرحال، ثروتمندتر شد و به ايران بازگشت و مدتي کار يدک‌کشي کشتي را در ايران ادامه داد.

از سرنوشت دختر جهانباني اطلاع ندارم. احتمالاً امانپور او را نيز رها کرد. امانپور در زماني که در خارج از ايران بود با يک زن انگليسي ازدواج کرد و از او صاحب دو دختر شد: ليزي و کريستين (متولد 1958/ دي 1336 در لندن). امانپور مدتي در تهران با زن انگليسي و دو دخترش زندگي کرد ولي بعد آن‌ها را هم رها کرد. در نتيجه خانم انگليسي و دو دختر به لندن بازگشتند. ليزي خانم، که اکنون توليدکننده فيلم است و با شبکه چهار تلويزيون انگليس کار مي‌کند، در دانشگاه رودآيلند آمريکا در رشته روزنامه‌نگاري ثبت‌نام کرد و شهريه را پرداخت کرد ولي کمي بعد پشيمان شد. دانشگاه حاضر نشد پول شهريه را پس بدهد ولي پذيرفت که کس ديگري را به جاي ليزي خانم بپذيرد. در نتيجه، کريستين خانم به آمريکا رفت و به جاي خواهرش روزنامه‌نگاري خواند و به اين ترتيب تصادفاً شد روزنامه‌نگار. کريستين در سال 1983 در سي. ان. ان. به عنوان خبرنگار شاغل شد و در زمان جنگ بوسني به شهرت رسيد. کريستين امانپور در سال 1998 با جيمز روبين، سخنگوي سابق وزارت خارجه آمريکا (که او نيز يهودي است)، ازدواج کرد.

بعدالتحرير

1- تپه امانيه در ابتداي خيابان فرشته واقع است: درست روبروي خانه‌اي که در انتخابات رياست‌جمهوري سال 84ستاد انتخاباتي آقاي هاشمي رفسنجاني در آن مستقر بود. سمت جنوبي تپه امانيه به بزرگ‌راه کنوني منتهي مي‌شود و اين تپه در گذشته محل برف‌بازي بچه‌ها در زمستان بود. اکنون در تپه امانيه دو خيابان احداث شده است. زماني که دختر سپهبد جهانباني به پدرش فشار آورد و او را مجبور کرد که از شاه تقاضاي بخشش شوهرش (کاپيتان امانپور) را بکند و شاه اين درخواست را اجابت کرد، امانپور مجبور شد مابقي اراضي اين تپه را، که به «برج امانيه» معروف بود، به دولت بدهد بابت مبالغي که رشوه گرفته بود.

2- برخي خوانندگان درباره منابع اطلاعات من پرسيده‌اند. مطلب فوق يادداشت است نه مقاله پژوهشي و رسم نيست که در يادداشت منابع ذکر شود. مآخذ من تحقيقات ميداني و مصاحبه با برخي افراد کاملاً موثق و مطلع است که حرف‌شان سنديت تاريخي دارد. فعلاً از ذکر اين منابع معذورم. بخش مربوط به تحصيل کريستين امانپور در رشته روزنامه‌نگاري برگرفته از گزارش مجله ريدرزدايجست درباره کريستين امانپور است. سوابق کاپيتان امانپور، پدر کريستين، را در روزنامه‌هاي زمان دستگيري او مي‌توان جستجو کرد و پرونده‌هاي قضايي و امنيتي او، اگر به سرقت نرفته باشد، بايد در مراکز اسناد موجود باشد.

3- عنوان يادداشت من (اين کريستين امانپور کيست؟) تعريضي است به جمله معروف کلينتون که منشاء شهرت کريستين امانپور شد. در زمان جنگ بوسني امانپور گزارشي مخابره کرد و در آن از عملکرد دولت کلينتون انتقاد نمود. با کلينتون مصاحبه کردند و نوار صحبت‌هاي کريستين امانپور را برايش پخش کردند. کلينتون گفت: «آن خانم That Lady درست مي‌گويد ولي ما هم محظوراتي داريم.» اين تعبير محترمانه کلينتون سبب شد که کريستين امانپور به سرعت مشهور شود.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 توسط مدیر وبلاگ

مدونا کاباليست شد و نام خود را به «استر» تغيير داد

قسمت اوّل

موجي جديد آغاز شده است: چهره‌هاي نامدار سينما، موسيقي و هنر جديد غرب به فرقه کابالا مي‌پيوندند. سرشناس‌ترين اين افراد مدونا است که اين روزها خبر عضويت او در فرقه کابالا در صدر اخبار فرهنگي جهان جاي گرفته است. درواقع، پيوستن مدونا به کابالا خبر کم‌اهميتي نيست زيرا مدونا نه يک خواننده بلکه يک نماد فرهنگي است. مدوناي 45 ساله «گيس‌سفيد» و نماد موسيقي پاپ است؛ الگويي است نه تنها براي بسياري از خوانندگان جوان بلکه براي ميليون‌ها جوان در غرب و ساير نقاط جهان.

مدونا کاباليست شده است. نه تنها او بلکه بسياري ديگر از مشاهير سينما و موسيقي جديد غرب، از پير و جوان، به عضويت فرقه کابالا درمي‌آيند: از اليزابت تايلور[1] 72 ساله و باربارا استريسند 62 ساله[2] تا ديان کيتون،[3] دمي مور،[4] استلا مک‌کارتني،[5] بريتني اسپيرز،[6] اشتون کاشر،[7] ويونا ريدر،[8] روزين بار،[9] ميک ياگر،[10] پاريس هيلتون[11] (وارث خانواده هيلتون، بنيانگذاران هتل‌هاي زنجيره‌اي هيلتون)[12] و ديگران. اين موج ورزشکاران را نيز فرا گرفته است: ديويد بکهام[13] (فوتباليست انگليسي) و همسرش، ويکتوريا، آخرين مشاهيري هستند که در ماه مه 2004، يعني همين چندي پيش، به عضويت فرقه کابالا درآمدند.

به اين ترتيب، نسل جوان غرب، و به يُمن رسانه‌هاي جهانشمولي چون ماهواره و اينترنت نسل جوان سراسر جهان، براي اوّلين بار با نام رازآميز «کابالا» آشنا مي‌شود و بسياري از آن‌ها از الگوهاي محبوب خود پيروي مي‌کنند. به عبارت ديگر، به زودي اين موج جهانگير خواهد شد: بايد در آينده‌اي نه چندان دور ظهور گروه‌هاي کاباليست را در ميان جوانان تهران و ساير شهرهاي ايران نيز شاهد باشيم همان‌گونه که در سال‌هاي قبل ظهور گروه‌هاي «شيطان‌پرست» (ساتانيست) را شاهد بوديم.

 

کابالا چيست؟

«کابالا»[14] نامي است که بر تصوف يهودي اطلاق مي‌شود و تلفظ اروپايي «کبّاله» عبري است به معني «قديمي» و «کهن». اين واژه به شکل «قباله» براي ما آشناست. پيروان آئين کابالا، يا کاباليست‌ها،[15] اين مکتب را «دانش سرّي و پنهان» حاخام‌هاي يهودي مي‌خوانند و براي آن پيشينه‌اي کهن قائل‌اند. براي نمونه، مادام بلاواتسکي، رهبر فرقه تئوسوفي، مدعي است که کابالا (قباله) در اصل کتابي است رمزگونه که از سوي خداوند به پيامبران، آدم و نوح و ابراهيم و موسي، نازل شد و حاوي دانش پنهان قوم بني‌اسرائيل بود. به ادعاي بلاواتسکي، نه تنها پيامبران بلکه تمامي شخصيت‌هاي مهم فرهنگي و سياسي و حتي نظامي تاريخ، چون افلاطون و ارسطو و اسکندر و غيره، دانش خود را از اين کتاب گرفته‌اند. مادام بلاواتسکي برخي از متفکرين غربي، چون اسپينوزا و بيکن و نيوتون، را از پيروان آئين کابالا مي‌داند.[16]

اين ادعا نه تنها نپذيرفتني است بلکه براي تصوف يهودي، به عنوان يک مکتب مستقل فکري، پيشينه جدّي نمي‌توان يافت. مشارکت يهوديان در نحله‌هاي فکري رازآميز و عرفاني به فيلو اسکندراني در اوايل سده اوّل ميلادي مي‌رسد. ولي فيلو واضع مکتب جديد فکري نبود و کار او را بايد به ارائه انديشه‌هاي ديني يهود در قالب فلسفه يوناني و فرهنگ هلني محدود دانست. به عبارت ديگر، فيلو بيشتر يک متفکر هلني است تا يهودي. در دوران اسلامي نيز چنين است. نحله‌هاي فکري گسترده عرفاني- رازآميز که در فضاي فرهنگ اسلامي پديد شد بر يهوديان نيز تأثير گذارد و برخي متفکرين يهودي آشنا با مباحث عرفاني پديد شدند که مهم‌ترين آنان ابويوسف يعقوب بن اسحاق القرقساني (سده چهارم هجري/ دهم ميلادي) است. قرقساني، ساکن بغداد، از متفکرين و نويسندگان برجسته قرائي[17] است و به يهوديت تلمودي تعلق ندارد. دو کتاب اصلي او، کتاب الانوار و المراقب‌ و کتاب الرياض و الحدايق، نيز به زبان عربي است.[18]

اوج توليد فکري يهوديان در عرصه انديشه عرفاني در دوران پيش از کابالا، دو رساله سِفر يصيرا (آفرينش‌نامه)[19] و سِفر بهيرا‌ (روشنايي ‏نامه)[20] است. اين دو رساله را بايد تلاشي دانست براي ارائه عقايد ديني- سياسي يهود در قالب مفاهيم عرفاني رايج در دنياي اسلام. بدينسان، مفاهيمي چون «نور»، «سلوک»، «تجلي»، «جدايي»، «وصل» و غيره به يهوديت راه يافت؛ نخستين تجلي نور در کوه طور بر موسي (ع) است و سپس داوود، نماد نور الهي، به حامل آن در دنياي زميني و «شخينا»،[21] تجلي روحاني داوود، به حامل آن در دنياي ماوراء زميني بدل مي‌شود. اين همان اسطوره سياسي «خاندان داوود» است که اينک جامه رازآميز پوشيده است. اين ميراث نه چندان غني، که «قباله» (کابالا) خوانده مي‌شد، در سده سيزدهم ميلادي به پيدايش تصوف يهودي انجاميد. تا زمان فوق، قباله (کابالا) واژه‌اي عام بود و مصداقي مشخص نداشت. نه کتابي به اين نام در کار بود نه مکتبي جدّي از عرفان يهودي. از زمان تدوين کتاب ظهر، در اواخر سده سيزدهم ميلادي، واژه «قباله» (کابالا) به‌طور عمده به اين کتاب اطلاق شد و پيروان اين مکتب جديد «کاباليست» نام گرفتند.

کابالا، تصوف يهودي، نيز به شدت متأثر از فرهنگ اسلامي است و حتي بسياري از مفاهيم آن شکل عبري مفاهيم رايج در فلسفه و عرفان اسلامي است. درواقع، انديشه‌پردازان مکتب کابالا، به دليل زندگي در فضاي فرهنگ اسلامي و آشنايي با زبان عربي، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامي دست زدند و با تأويل‌هاي خود به آن روح و صبغه يهودي دادند. اين کاري است که يهوديان در شاخه‌هاي متنوع علم و دانش انجام دادند. براي نمونه، بايد به مفاهيم «هوخمه»[22] (حکمت)، «کدِش»[23] (قدس)، «نِفِش»[24] (نفس)، «نِفِش مدبرت»[25] (نفس مدبره)، «نِفِش سيخلت»[26] (نفس عاقله)، «نِفِش حي»[27] (نفس حيات‌بخش)، «روح»[28] و غيره در کابالا اشاره کرد. مکتب کابالا نيز به دو بخش «حکمت نظري»[29] و «حکمت عملي»[30] تقسيم مي‌شود. در تصوف کابالا بحث‌هاي مفصلي درباره خداوند و خلقت وجود دارد که مشابه عرفان اسلامي است به ‏ويژه در تأکيد فراوان آن بر مفهوم «نور» و مراحل تجلي آن. آنچه از زاويه تحليل سياسي حائز اهميت است، «شيطان‌شناسي»[31] و «پيام مسيحايي»[32] اين مکتب است و دقيقاً اين مفاهيم است که کابالا را به عنوان يک ايدئولوژي سياسي معنادار مي‌کند.

--------------------------------------------------------------

1.  Elizabeth Taylor

2.  Barbara Streisand

3.  Diane Keaton

4.  Demi Moore

5.  Stella McCartney

6.  Britney Spears

7.  Ashton Kutcher

8.  Winona Ryder

9.  Roseanne Barr

10.  Mick Jagger

11.  Paris Hilton

12.  ثروت خانواده هيلتون حدود 600 ميليون دلار تخمين زده مي‌شود که 28 ميليون دلار آن سهم خانم پاريس هيلتون است.

13.  David Beckham

14.  Kabbalah

15.  Kabbalists

16.  H. P. Blavatsky, The Theosophical Glossary, London: Theosophical Publishing Society, 1892. p. 168; Arthur Lillie, Madame Blavatsky and Her Theosophy, London: Swan Sonnenschein & Co., 1895, p. 194.

17.  جنبشي مذهبي و فرهنگي در دين يهود که در سده دوّم هجري/ هشتم ميلادي پديد شد. رهبري اين جنبش با عنان بن داوود بود. عنان در حوالي سال‏هاي 135-159 ق./ 754-775 م.، مقارن با خلافت منصور عباسي، مي‌زيست و ساکن بغداد بود. پيروان او در آغاز به «عنانيه» شهرت داشتند و سپس «قرائيون» (Karaites) نام گرفتند. يهوديان به آنان «بني‌ مخرا» يا «بيله مخرا» (طايفه مخرا) مي‌گفتند. «مخرا» به معني «کتاب مقدس» است. علت آن است که ايشان تنها منبع شناخت و سلوک ديني را متون اصيل و اوليه ديني مي‌دانستند و منکر سنن شفاهي بودند که حاخاميم يهودي در سده‌هاي اخير رواج داده بود. در سده‌هاي هفدهم و هيجدهم کانون اصلي قرائيون به کريمه و ليتواني انتقال يافت. در اواخر سده هيجدهم سرزمين‌هاي فوق به امپراتوري تزاري روسيه منضم شد. در زمان نيکلاي اوّل، رهبران قرائي به نزد مقامات تزاري رفتند و اعلام نمودند که آنان، برخلاف يهوديان حاخامي، مردمي صنعت‌گر و درستکار و از نظر سياسي اتباعي وفادارند. اين تمايز مورد توجه بيشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال 1863 به قرائيون حقوق کامل شهروندي روسيه اعطا شد. در سال 1932 تعداد قرائيون روسيه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کريمه ��ي‏زيستند. در اين زمان حدود دو هزار نفر قرائي نيز در خارج از روسيه بودند: لهستان، استانبول، فلسطين، قاهره و عراق. در سال 1970 تعداد قرائيون ساکن اسرائيل هفت هزار نفر گزارش شده که به‌طور عمده در رمله سکونت دارند.

18.  Judaica, 1971, vol. 10, p.1047.

19.  Sefer Yezirah

20.  Sefer ha-Bahir

21.  Shekhinah

22.  Hokhmah

23.  Kodesh

24.  Nefesh

25.  Nefesh Medabberet

26.  Nefesh Sikhlit

27.  Nefesh Hayyah

28.  Ru'ah

29.  Kabbalah iyyunit

30.  Kabbalah ma'asit

31.  Demonology

32.  Messianism


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 توسط مدیر وبلاگ

درمذمت خودبزرگ بيني

چرا،چگونه وچه ميشودكه يك چهره ي سياسي ميشودسمبل فهم ،دانش،شجاعت،عقل،درك وهرصفت ومميزه ديگري كه مطلوب ومقبول جامعه است ؟آيابه راستي اينگونه است كه اوچيزي افزون برديگرافراد جامعه دارد؟ياآنكه جايگاهي كه اودرآن قرارميگيرد يك چنين تصويروتصوري رابرايش فراهم مي آورد؟آياجايگاه اجتماعي كه فردخودبزرگ بين درآن قرارگرفته الزاماچنين وضعيتي رابراي وي خلق ميكندودرنتيجه چهره سياسي خودبزرگ بين به تدريج امابه گونه اي اجتناب ناپذيربه اين باورميرسدكه اوواقعانابغه ،نادره ويگانه روزگاراست؟ياشايدآميزه اي ازهردودركارباشد:هم چهره سياسي كه به زعم طرفدارانش ومردم نابغه معرفي ميشود،واقعاازيك درجاتي ازنبوغ ،يادست كم ازيك استعداد و توانمندي هاي بيشترازديگران برخورداراست،هم اينكه جايگاه اجتماعي كه اودرآن قرارگرفته به هرحال يك درجه اي ازنبوغ وبرترازديگران بودن راميطلبد؟آنچه باقوت بيشتري ميتوان گفت آن است كه هيچ يك ازماانسانهاي معمولي ازجمله چهره ها وشخصيتهاي سياسي ((فرشته))نيستيم.به اين معناكه هيچ كدام ازماانسانهاازاينكه مارا ستايش كنند،به مااحترام فوق العاده بگذارند،ماراعقل كل بدانند،مارايك ابرانسان وخيلي بزرگ بدانند رويگردان نيستيم.همه ما،يادست كم بخش قابل توجهي ازماانسانهاهمانقدركه ازاحترام ،ستايش ،تعريف،تمجيد،بزرگداشت وحتي تملق استقبال ميكنيم،به همان ميزان ازانتقاد،خرده گيري وگفتن عيوبمان وابرازمخالفت عليه مان رويگردان هستيم.البته نوعا ودرحرف ميگوييم كه من ((ازتعريف وتمجيدوتملق ومجيزگفتن ،خوشم نمي آيد،درحرف وشعارادعاميكنيم كه من ازكساني كه بدمراميگويند،ازمن انتقادميكنند،عيوب مرابه من تذكرميدهند،استقبال ميكنم ومنتقدان راعزيزومحترم ميشمارم )).اما درعمل خلاف اين اتفاق مي افتد.مانوعاازانسانهايي كه ازماانتقادميكنند،عيبمان راميگويند،بامامخالفت ميكنندوخيلي براي ماتره خوردنميكنندخوشمان نمي آيد.واقع مطلب آن است كه ماانسانهاهمانقدركه ازقطعه اي موسيقي زيبا،شعري نغزونقاشي دلربا،لذت ميبريم ،همانطورنيزازاينكه مدح وثنايمان گفته شودلذت برده ودرمقابل دربرابرانتقادومخالفت،گره برابروانمان افتاده وروي ترش ميكنيم .كمترديده شده كه وقتي ازماتعريف وتمجيدميشود،مادرمقام علت جويي برآييم كه چرافلاني اينچنين مدح وثناي ماميگويد.ناخودآگاه فكرميكنيم كه ممكن است اندكي اغراق كند،امادراساس درست ميگويدومن اينگونه هستم ،مخاطب دارد بيان حقيقت ميكند.شخصيت خود بزرگ بين وقتي باانتقادومخالفت مواجه ميشودبه جاي سردرجيب فروبردن كه نكنداودرست بگويدومن دچاراينچنين ضعفهايي وعيوبي باشم،ميرودبه دنبال اينكه ،چه كسي انتقادكننده ومخالف راپركرده است؟برنامه ازكجادارد آب ميخورد؟پاي چه كساني دراين توطيه درميان است ؟رسم است كه خودبزرگ بين به جاي اينكه به بررسي انتقادبپردازد،ميرودبه سراغ اينكه دمارازروزگار منتقدان درآورد،آنان راسرجايشان بنشاندوبرنامه هاي نابكارانه وتوطيه هايشان رابرملاسازد.آنچه اين وضعيت رابحراني ترميسازد،تملق وتعريف وتمجيدهاي نابجاي اطرافيان است.درحالي كه ديگران مارامرتب بالاتروبالاترميبرند،اگربخت برگشته اي بگويدكه بالاي چشمان ماممكن است ابرويي هم باشد،آن وقت است كه كن فيكون ميشودوشخصيت خودبزرگ بين آن رابرنميتابد.ماچندنفررامشناسيم كه خيلي جدي گفته اند:((من واقعامستحق آن تعريفهانيستيم وپرازعيب وايرادهستم؟))حداكثرآنكه دربرابرتعريفهاي كفته ايم كه ((خواهش ميكنم))،((مراشرمنده ميكنيد))وگزاره هايي ازاين دست.اماواقعيت آنست كه ماغالبااين عبارات راازسرتعارف گفته ودرعمق وجودمان ازآن تعريف وتمجيدهاكيف ميكنيم.اگرمقامات سياسي خودبزرگ بين واقعااعتقادداشتندكه درخورآن تعريف هاوتمجيدهانيستندوخوششان نمي آيد،كمترين كاري كه ميتوانستندبكنندآن بودكه به اطرافيان ونزديكان آنقدرميدان ندهندكه تملق وتعريف وتمجيدآنهارابكنند.اطرافيان ونزديكان كدام چهره ي سياسي خودبزرگ بين به بازديدكنندگان آن شخصيت گفتندياسفارش كردندكه ازاواصلاتعريف وتمجيدنكنند،چون عاليجناب ازتملق خوششان نمي آيد؟اطرافيان ونزديكان كدام شخصيت خودبزرگ بين رسانه هاي جمعي ومطبوعاتشان رامنع كردند كه من بعد ديگرحق ندارندكه ازرييس تعريف وتمجيدكرده واوراهي بالاببرند؟اشكال اساسي تعريفهاوتمجيدهاآن است كه آنقدرهاطول نميكشدكه فردسياسي خودبزرگ بين آن تعريف وتمجيدما را باورخواهدكرد.دراوج جنگهاي ايران باروسيه درقريب به 200 سال پيش ودرحالي كه ماهرروز شكست ديگري مي خورديم وبخشهاي ديگري ازسرزمينهايمان راازدست ميداديم ،فتحعليشاه پادشاه ايران هرازگاهي دست به شمشيرميبرد وتهديدميكردكه شمشيرازنيام خواهدكشيدوبه پيكارروسهاخواهدرفت.اماهرباركه اواين ژست راميگرفت اطرافيان روي دست وپاي(( قبله ي عالم ))مي افتادندوالتماس ميكردندكه رحم كرده وشمشيرش رانكشدچراكه اگر((حضرت خاقان)) خداي ناكرده شمشيرميكشيدند((كن فيكون))ميشدودنيا زيروروميشد.التماس ميكردندكه ((خاقان جم جاه ))شمشيرنكشدكه سيلاب خون به راه مي افتد.200سال بعدازفتحعليشاه ماكس وبرانديشمندوجامعه شناس بزرگ آلماني ويكي ازپايه گذاران جامعه شناسي امروزه مدعي شدكه دربسياري ازمواردانسانهاآنگونه رفتاراجتماعي ميكنندكه تصورميكنندازشان انتظارميرود.بسياري ازماانسانهاخود را درجايگاهي احساس ميكنيم يامي پنداريم كه جامعه ،محيط واطرافيانمان مارا درآن جايگاه تصورميكنند.به بيان وبر،وقتي اطرافيان علي الدوام به فردخودبزرگ بين ميگويندكه توواقعا((بزرگ ونابغه هستي))اوباورش ميشودكه نابغه وبزرگ است.

براي ماپذيرشش سخت است ،اماواقعيت آنست كه دوقرن بعدازفتحعليشاه ،زماني كه محمدرضاپهلوي درسال 1354 باهمه وجودبه اوريانا فالاچي ميگفت كه((هرچه كرده درست بوده ودرجهت خدمت به ميهنش بوده))،ازته دل ميگفت وبه آنچه ميگفت بابندبندوجودش اعتقادداشت.واقعااعتقادداشت كه هرچه درطول 37 سال سلطنتش كرده است درست بوده ودرراستاي خدمت به ميهنش ومملكتش بوده.همان نيروهاي اجتماعي كه كه ازفتحعليشاه ،((خاقان مغفور))،((سايه خدا))،((سلطان اسلام))و((خسروجم جاه ))ساخته وبه حكومتش لقب((ابدمدت))و((قوي شوكت))داده بودند،محمدرضاپهلوي رانيزبه اين باوررسانيده بودندكه حتي نفس كشيدنش هم به واسطه خدمت به مملكتش بوده است .اونه نقش بازي ميكردونه قصدفريب دادن اوريانا فالاچي راداشت وقتي با بندبند وجودش ازاوميپرسيدكه ((كدام كارمن،كدام اقدام من،كدام سياست من وكدام تصميم من به نفع مملكتم وومردمم نبوده است؟))(زيباكلام ،مقدمه اي برانقلاب اسلامي ،1384)ودرمصاحبه ديگري با((كارنجي))روزنامه نگاربرجسته هندي ميگويدكه: ((من چندين بارازمرگ به نحومعجزه آسايي نجات يافته ام .اينكه من تاكنون وبه رغم آن حوادث مهلك زنده مانده ام به واسطه آن بوده كه من يك رسالت ويك وظيفه تاريخي براي خدمت به ميهنم ومردمم دارم))جان كلام آنست كه دست كم يكي ازعوامل اصلي دربه وجودآوردن اين ذهنيت درمحمدرضاپهلوي سخنان ،تعريف وتمجيدهاومطالب مبالغه آميزي بوده كه اطرافيان ،راديو وتلويزيون ،مطبوعات ومسوولان وي ظرف 37 سال شبانه روز ميگفتندومينوشتند.حتي اگرفردي نجيب وفروتن باشد،آن همه صدقناگفتن،آن همه دعاوثناكردن ،آن همه گفتن ونوشتن اينكه اين مملكت چه ويرانه اي بودوتو آنراامروز بدل به مملكتي پيشرفته ونيرومند كرده اي،بالاخره نميتوانددراوبي تاثيرباشد.وبردرست ميگويد،مادربسياري مواردآنگونه رفتارميكنيم كه جامعه ومحيط به ماتلقين كرده آنگونه هستيم.(زيباكلا،جامعه شناسي به زبان ساده ،1386)

به هركس ديگرهم درطول 37 سال فرمانروايي اش علي الدوام گفته ميشدكه نابغه است ،فرمانروايي تاريخي است،شاهنشاهي بزرگ است ،كم كم دچاراين باورميشدكه واقعا هم هست.درسالهاي اواخرسلطنتش ،شاه سابق فقط يك فرمانده بزرگ،يك نابغه،يك معجزه ويك رهبرفداكاروقهرمان توصيف نميشدبلكه به تدريج درجايگاه ((خدايگان ))قرارگرفته بود.به تدريج درسخنرانيها ،درمطبوعات درمكالمات رسمي وغيره،نميگفتندونمي نوشتند((اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهر))،بلكه لقب وي شده بود((خدايگان شاهنشاه آريامهر)).پذيرش همه آن تعريفهاوتمجيدهاكه جاي خوددارد،اوحتي اگريك بخش كوچكي ازآن تقديسهاوتمجيدها راباوركرده بود(كه كرده بود)طبيعي بودكه به اين نتيجه گيري برسدكه نيرويي غيبي ازاوحمايت ونگهداري ميكندتااوبتواندبه مملكت ومردمش خدمت كرده ورسالت تاريخي خودراانجام دهد.بنابراين خيلي هم تظاهرنميكردوقتي ازاوريانافالاچي ميپرسيدكه:((كدام كارمن خطابوده وبه نفع مملكتم ومردمم نبوده است؟
)).


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 توسط مدیر وبلاگ
 در زبان انگليسي اصطلاحي است كه ترجمه تحت‌اللفظي فارسي آن مي‌شود: آغاز پايان. برخي از پديده‌ها، تحولات و شخصيت‌هاي سياسي و تاريخي به دليل برخورداري از جايگاه ويژه‌اي كه دارند به نظر مي‌رسد دفعتا و ناگهاني به نقطه پايان خود نمي‌رسند بلكه پايان آنها در جريان يك فرآيند طولاني اتفاق مي‌افتاد. به نظر مي‌رسد اين اصطلاح را مي‌توان در مورد هاشمي‌رفسنجاني، شخصيت و جايگاه وي به كار گرفت...

در زبان انگليسي اصطلاحي است كه ترجمه تحت‌اللفظي فارسي آن مي‌شود: آغاز پايان. برخي از پديده‌ها، تحولات و شخصيت‌هاي سياسي و تاريخي به دليل برخورداري از جايگاه ويژه‌اي كه دارند به نظر مي‌رسد دفعتا و ناگهاني به نقطه پايان خود نمي‌رسند بلكه پايان آنها در جريان يك فرآيند طولاني اتفاق مي‌افتاد. به نظر مي‌رسد اين اصطلاح را مي‌توان در مورد هاشمي‌رفسنجاني، شخصيت و جايگاه وي به كار گرفت. اگر اين الگو را در مورد هاشمي بپذيريم، در آن صورت احتمال مي‌رود تا تلاش منتقدان هاشمي براي به حاشيه راندن وي از قدرت تشديد شود. اگر آنان موفق شوند، مي‌ماند دو پرسش اساسي، نخست آنكه هاشمي‌رفسنجاني چه مسيري را براي آينده سياسي خود انتخاب كرده و يا خواهد كرد؟ آيا ايشان به كل و به جزء به اصل و فرع مي‌خواهند سياست را كنار بگذارند و در گوشه‌اي دنج و خلوت به نگارش خاطرات و زندگينامه‌شان بپردازند؟ يا اينكه از اين نقطه به بعد به تدريج بدل به يك چهره و شخصيت فعال داراي ديدگاه مستقل مبدل خواهند شد يا خير؟ پرسش دوم آن است كه اساسا چرا اين‌گونه شد؟ چرا سرنوشت هاشمي‌رفسنجاني به اين سمت رفت و چرا كار رسيد به جايي كه مجبور شدند او را كنار بگذارند يا بگوييم خودش، خودش را كنار گذارد؟ در واقع اين دو پرسش، يعني آينده سياسي هاشمي و اينكه چرا نهايتا اين‌گونه شد، دو روي يك سكه‌اند و به هم مرتبط‌. آينده سياسي هاشمي در حقيقت گره خورده به مجموعه موضع‌گيري سياسي وي.

احساس، نظر، تعلق خاطر و نگاه هاشمي به انقلاب، به نظام و آينده آن به گونه‌اي است كه او به نظام به مثابه فرزندش، مردمك چشمش و تخم چشمش مي‌نگرد، بنابراين نمي‌توان از وي انتظار داشت نسبت به آينده نظام بي‌تفاوت باشد. اين سخن به هيچ روي به معناي آن نيست كه آنچه او مي‌پندارد، درست است و تشخيص وي بي‌نقص. بلكه صرفا به معناي آن است كه او نمي‌تواند در برخي وقايع كه رخ مي‌دهد بي‌تفاوت باشد. شايد برخي از نظرات و ديدگاه‌هاي ويّ ايضا خيلي درست و واقع‌بينانه نبوده و بالاخره خيلي از تشخيص‌هاي وي هم ممكن است درست نبوده باشد. هيچ‌كس از جمله خود هاشمي - ادعا نمي‌كند كه تشخيص و نظر هاشمي همواره درست بوده، بحث بر سر احساس تكليف و مسووليت در قبال آنچه كه در نظام صورت مي‌گيرد است.از اين بابت نمي‌توان از هاشمي انتظار داشت كه در هر شرايطي تكليف را از خود ساقط بداند و ديگر دخالتي در امور نكند و نظري ندهد. واقعيت آن است كه هاشمي تا روزي كه زنده است، در خصوص رخدادها اظهار نظر خواهد كرد. ولو آنكه اظهارنظرش خيلي به مذاق ديگران خوش نيايد. همانطور كه طي ماه‌هاي اخير قطعا هاشمي مي‌دانست برخي اظهارنظرهايش به دليل برانگيختن واكنش منتقدان براي وي گران تمام خواهد شد. اما بين جايگاه و مقام خودش - بين پرستيژ اجتماعي و سياسي خودش - و آنچه كه خير و صلاح نظام مي‌داند و مصلحت نظام آن‌را تشخيص مي‌دهد، دومي را انتخاب كرده است.
اما او حاضر نشد مطابق ميل منتقدانش بر تمامي رخدادها، مهر تاييدي چشم بسته بزند.هاشمي، هاشمي است و يك جاهايي برسر آنچه كه به روا يا ناروا، فكر مي‌كند حق، اصول به نفع نظام است مي‌ايستاد.احتمالا آينده هاشمي بر همين سياق خواهد ماند. از ديدگاه برخي، هاشمي ديگر كاره‌اي نيست. اگرچه به يك روايت، آنان سال‌هاست كه مي‌پندارند هاشمي ديگر كاره‌اي نيست. اما بعيد به‌نظر مي‌رسد كه بتوانند از هاشمي انتظار داشته باشند كه مواضع‌اش را با مطالبات آنان منطبق كند.


.: Weblog Themes By Pichak :.


آمار سایت

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا